وقتی که دیگر هیچ نوشته ای از من چاپ نمی شد، نشستم کنج خانه و
نوشته های بی اجازه ام را از ابتدا تا انتها مرور کردم.
وه..!
فوجی از جنازه های گور به گور...
بیست سال از بهترین سال های جوانی پیش رویم قرار داشت و خودم را
می دیدم که روی مبل راحتی ام ذره ذره آب می شدم.
نوشته ها که به آخر رسید مشتی کاغذ باطله مانده بود و یک چشمه آب و
شهری که داشت زیر چشمه های من مدفون می شد.
ساعت 4 تا 20/4 صبح پنج شنبه
11/ آذر/ 89
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 6:13  توسط محمدرضا مرزوقی
|
"بارداري بي هنگام آقاي ميم" روانه بازار كتاب
شد!
آقاي ميم مرد ثروتمندي
كه اقتصاد يك كشور بسته به تصميم اوست و تا خرخره غرق در ساخت و پاختهاي اقتصادي
است يك شب هنگام بازگشت از سركار به منزل دچار حالت تهوع ميشود و بعد از مراجعه
به دكتر متوجه ميشود كه حامله است. بارداري او را با تجربيات تازهاي روبرو ميكند
و كم كم متوجه تغييراتي در روحيه و منش خود ميشود اما مشكلاتي نيز در سر راه او
وجود دارد و در نهايت او را متوجه اين حقيقت ميسازد كه مادري هميشه با درد و رنج همراه است و هر كس
كه ميتواند مادري را تجربه كند و از خود منِ ديگري بيافريند حاضر به قتل هيچ كسي
ديگري نيست...
رمان "بارداري
بيهنگام آقاي ميم" نوشته محمدرضا مرزوقي توسط نشر روشنگران و مطالعات
زنان روانه بازار كتاب شد.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 6:45  توسط محمدرضا مرزوقی
|
فقط برای تو که خواستی شعرهای تازه ای توی وبلاگم بذارم!
خدا
با خودم به کافی شاپ می روم
به پارک
به ورزش شبانگاهی
به مهمانی
به پارتی
به سینما...
و قول می دهم به خودم که هرگز
تخمه نشکنم
و خرت خرت
چیپس نخورم
که این سکوت نازنین
-حتی برای لحظه ای-
نشکند!
اواخر خرداد ۸۸
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 0:16  توسط محمدرضا مرزوقی
|
تهران
در شهری که
خیابان هایش دقیق
کوچه هایش دقیق
خانه هایش دقیق
شمارش شده اند
ما
بی هیچ دقتی
از کنار هم می گذریم...
خرداد ۸۸
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 0:1  توسط محمدرضا مرزوقی
|
نویسنده: محمد رضا مرزوقی
ناشر: نشر روشنگران و مطالعات زنان
پسین شوم رمانی است درباره جنگ و عواقب ناگوار روحی روانی پس از آن که می تواند از یک انسان موفق فردی معتاد و طفیلی بسازد که جامعه پیرامونش هم دیگر تاب تحمل او را ندارد و او ناگزیر است مسیر سرنوشت را به سمت اضمحلالی که خود در شروع آن نقشی نداشته طی کند تا در نهایت به سرگذشتی محتوم گردن نهد...
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 5:6  توسط محمدرضا مرزوقی
|
تازه آتيش رو خاموش کردند. البته هنوز هم يه باريکه دودي از منفذش داره بيرون ميزنه. سينما فردين رو ميگم. البته با نام امروزي و کذايي جمهوري. از حوالي ساعت چهار صبح شروع کرده سوختن. فکر کنم من دومين نفري بودم که زنگ زدم آتيش نشاني. طرف گفت قبلش يکي ديگه زنگ زده و بعدشم تشکر کرد. فکر کنم همون خونوادهاي که خونهشون دقيقا ديوار به ديوارسينما و درست پشت اون قرار گرفته بود. دود زده شده بودن وترس برشون داشته بود. از صداي جيغ زنهاشون متوجه شدم و به بالکن اومدم. اول فکر کردم خونهشون آتيش گرفته. تا نگو سينما فردينه که داره ميسوزه. يکي از قديميترين سينماهاي تهران و حتي ايران. حالا کي حتي ميدونه اسم سابق اين سينما چي بوده. لااقل بعضي از همسايههاي من که نميدونستن. البته اونا اسم امروزيشو هم نميدونستن چون ظاهرا اصلا سينما نميرن. در حاليکه صد متري همين سينما زندگي ميکنن.
متاسفانه تو زندگيم اين دومين سينماييه که سوختنش رو از نزديک ميبينم. شونزده سال پيش هم سينما ايران که اول خيابان احمدآباد آبادان بود ظرف دو ساعت خاکستر شد. بگذريم از اينکه تو کودکيِ همهي ما آبادانيها يه سينما آتيش گرفته که هيچوقت از يادمون نميره. چون کلي آدم توش خاکستر شدن و چون سرمسببين اون يه بازي قايم موشک بازي در آوردن و هنوز که هنوزه اين بازي جريان داره. انگار همه تو يه رودروايسي جمعي ميخوان موضوع رو فراموش کنن. براي همين هر سينمايي که آتيش ميگيره يه جوري براي آبادانيها مسئله مهميه. انگار که خصوصا به اونا ربط داره. ميخوان فوري بدونن کسي طوريش نشده؟ چرا سوخته؟ بازم يه طوطئه انقلابي يا ضد انقلابيه؟ بازم يه عده که فقط خواستن برن فيلم ببينن فداي يه يازي احمقانه سياسي و يه کوتهفکري انقلابي شدن؟...
البته خوبيش اينه که کسي ساعت چهار صبح جمعه سينما نميره!
حالا که اين آتيشسوزي رو داشتم از نزديک ميديدم دوباره تصوير سينمارکس جلو چشمام جون گرفت. تخيل آدمو با خودش کجاها ميبره. انگارکمکم سوانح سينمايي هم داره رکوردشو به سوانح هوايي ميرسونه. البته تو کشورما.
اين سينما پشت سر خودش يه تاريخ داشت. لااقل پنجاه سال از تاريخ سينماي ايران. رفتن به اين سينما رو دوست داشتم چون خود بهخود تخيل منو که دارم از همين راه زندگي ميکنم به کار مينداخت. البته شايد دليل ديگهاش هم شعر فروغ بود:" چهقدر سينماي فردين خوبست..." وقتي توراهروهاي سينما قدم مي زدم( چه قبل بازسازي و چه اين اواخر) دائم با خودم فکر ميکردم چه آدمايي ساليان سال پيش از اين تو راهروهاش راه رفتن، حرف زدن، نظر دادن و عاشق شدن و... برام مهم بود بدونم چه ميپوشيدن يا چهطور راه ميرفتن و حتي چه فکر ميکردن. اتفاقا جديدا علي مصفا و ليلا حاتمي تو اون يه کافه راه انداخته بودن که فضاي صميمي و گرمي داشت. مثه خود سينما که با وجود کهنگي حال وهواي خوبي داشت. فضايي که از اصالتش مايه ميگرفت. هرچند نميدونم با اين همه ضرب وشتم و تعطيلي همه چيز تو مملکت ما، ديگه چيزي، جايي، پاتوقي، نشريهاي پيدا ميشه که بشه توش يه نموره اصالت ديد؟
اتفاقا همين يه هفته پيش رفتم اونجا که فيلم خواب زمستوني رو ببينم. به عکس فردين وچند تا ديگه از بازيگرا نگاه ميکردم و فکر ميکردم که هرکدوم اينا براي خودشون يه دورهاي داشتن. فردين نبود لااقل سينماش که بود. اين چند ساله بازسازي هم شده بود و سالن نسبتا خوبي در مقياس سينماي خودمان داشت. حالا که همه دود شد و رفت هوا. مثه سينما رکس ما که نذاشتن حتي پي ساختمونش هم باقي بمونه. انگار يه جورايي داشت بعضيها رو اذيت ميکرد. سينما ايران آبادان هم ديگه هيچوقت بازسازي نشد و شونزده ساله که داره خاک مي خوره. اما نذاريم اين بلا سر سينما فردين بياد. نه بهخاطر فردين بلکه بهخاطر سينما، و از سينما مهمتر بهخاطر اصالتي که ما داريم و بعضيها نميخوان داشته باشيم. به خدا اصيل بودن بهتراز نبودنه. پس بيايين تيکه تيکه خاطراتمونو از گوشه و کنار اين شهر و تموم شهراي ديگه جمع کنيم و دوباره بسازيمش.
به بالکن ميرم و به آخرين ستوناي دودي که تو آسمون روشن دم صبح به سختي ديده ميشه نگاه ميکنم و فکر ميکنم به روياهاي اون دختربچه پايين شهرکه با خودش زمزمه ميکرد:
چهقدر دور ميدان چرخيدن خوبست
چهقدر روي پشت بام خوابيدن خوبست
چهقدر باغ ملي رفتن خوبست
چهقدر مزه پپسي خوبست
چهقدر سينماي فردين خوبست
و من چهقدر از همهي چيزهاي خوب خوشم ميآيد.
بیایید برای خاطر رویاهای این دختر هم که شده نگذاریم آن روز بیاید که مجبور بشویم زیر لب زمزمه کنیم:
جه قدر سینمای فردین خوب بود!
محمدرضا مرزوقي
ساعت 7 بامداد جمعه 24/8/1387
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 7:12  توسط محمدرضا مرزوقی
|